
یک ﺯن و شوهر ، ﺳﻲ ﺍﻣﻴﻦ ﺳﺎﻟﺮﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﺸﻦ ﺮﻓﺘﻨﺪ.xa0ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻨﻪ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ٣٠ ﺳﺎﻝ ﺣﺘ ﻮﺘﺮﻦ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻭ ﻣﺸﺎﺟﺮﻩﺍﻱ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .xa0ﺗﻮ ﺍﻦ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺧﺒﺮﻧﺎﺭﻫﺎ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎ ﻣﺤﻠ ﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺭﺍﺯ ﺍﻦ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﻝ ﻨﻨﺪ .ﺳﺮﺩﺑﺮ ﺍﺯ ﺍﻦ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎ ﻣﻪ: ﺁﻗﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﺮﺩﻧ ﻧﺴﺖ؟ ﻪ ﻫﻤﻦ ﺰ ﻄﻮﺭ ﻣﻤﻨﻪ؟ﻣﺮﺩ ﻣﻪ : ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺮﺍ ﻣﺎﻩ ﻋﺴﻞ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺭﻭﺳﺘﺎﻱ ﺧﻮﺵ ﺁﺏ ﻭ ﻫﻮﺍ . ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺑﺮﺍ ﺍﺳﺐ ﺳﻮﺍﺭ ، ﺩﻭ ﺗﺎ ﺍﺳﺐ ...
ادامه مطلب
همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی ؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره ؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم . تنها دخترم آوا به نظر وحشت زده می آمد و اشک در چشمهایش پر شده بود . ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت ، آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود ! گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم : چرا چندتا قاشق گنده نمی خور...
ادامه مطلب